اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم/کسی که حرف دلش را نگفت من بودم/دلم برای خودم تنگ می شود آری/همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلام هایم را/هر آنچه شیفته تر از پی شدن, بودم/چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم // استاد بهمنی کربلایی مـیــثــم جــعـــفری
X
تبلیغات
رایتل

کربلایی مـیــثــم جــعـــفری
بــــــروجـــــــرد شهراستعدادهای درخشان است.



غزل

(مسجد فیروزه ای)


یک مسجد فیروزه درون دنیاست
دور از منو در حوالی قم پیداست
حتی شده باطل همه ی رِکعت هام
چون قبله نمای من بسمت آنجاست
ای کاش که جمکران قضایش بکنم
پشت سرتان،نمازخواندن زیباست
اینهاهمه حرف بیخودوتکراریست
این صحبت بیهوده که آقا تنهاست
این دوره زمان توبه ی گرگ شده
دقت بکنی جمع شیاطین با ماست
ما مـنـتـظر آمـدنـت مـی مـانـیـــم
درمحضرتان شعرنوشتن زیباست
چون بی هنری های دلم بود،ببخش
این خون دلی راکه فشارش بالاست
تا کی نکشند و زنده در گور کنـند
با اینکه دل شیعه شبیه دریاســت
این سوریه و کل میانمار کم است؟
حس میکنم اینبار دگر نوبت ماست
با این همه ما مـنتظـرت می مانیم
داروی تمام دردها دسـت شـماست
میثم جعفری







دو روز مانده به آخر دنیا

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .


داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سکوت کرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت : «عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست­دادی،تنها یک روز دیگر باقی­است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن . »


لا به لای هق هقش گفت: « اما با یک روز ! با یک روز چه کار می توان کرد !؟ »

خدا گفت : « آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی کن .»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی قردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .


آن وقت شروع به دویدن کرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند...

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد .


سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .


او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود ! »


نثری از عرفان نظر آهاری




[ دوشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 08:53 ب.ظ ] [ ;کربلایی میثم جعفری ]
درباره وبلاگ

(((((تو منـتـظـری که دار دسـتـت بدهنـد؟))))) (((((یـا نامـه از انـتـظـار دسـتـت بدهـنـد؟))))) (((((بیچاره به تیغ و قرص ها خـیـره نــشو))))) (((((میـترسـم از اینـکه کار دستـت بدهـند...))))) ******************* Email:meissam.jaffari@chmail.ir دوستان عزیـز با* نـظـــراتــ *خوشحالم کنید با تشکر
آخرین مطالب
همــــراهان عــزیــز
خطاطی نستعلیق آنلاین ?

Top Blog
اگه خواستی به وب من رای بده!!!